وظیفــه‌شناسی پر سنــل صــارم مــن را از مــرگ نجــات داد

تاریخ 1396/10/16 زمان 18:29:05 بازدید 606

گفت‌وگو با خانم 82 ساله‌ای که چند روزی است میهمان صارم است


داستان گزارش امروز، آنقدر جذاب بود که وقتی خودم برای بار چندم آن را مرور می‌کردم انگار اولین بار بود که می‌شنیدم. جاهای خاصی از داستان آنقدر محو صحبت‌های گرم و دلنشین مادر 82 ساله می‌شدم که دلم می‌خواست بارها آن را تکرار کنم.
شاید بخشی از جذابیت داستان به این خاطر بود که این‌بار برای تهیه گزارش نرفته بودم اما سوژه آنقدر جذاب بود که نتوانستم از آن بگذرم و اما اصل داستان ...
از راهروی طبقه‌ی اول رد می‌شدم. معمولا این کار برای من زیاد تکرار می‌شود. از جلوی CCU که رد شدم با خودم گفتم امروز که جمعه است و شلوغی‌های همیشگی را ندارم، بهتر است سری به این بخش بزنم و کمی با پرسنل و بیماران این بخش گفت‌و‌گو کنم. وارد که شدم خانم دکتر خلیلی را دیدم. شاداب و با لبخند همیشگی پذیرایم بودند. تازه سر صحبت را با خانم دکتر باز کرده بودم که صدای یکی از بیماران بستری شده در این بخش توجهم را به خودش جلب کرد. صدایش آرام و کم‌رمق بود. با فاصله‌ای که با صدا داشتم نمی‌توانستم دقیق بشنوم. همانطور که با خانم دکتر خلیلی صحبت می‌کردم به سمت آن صدا قدم برداشتم. خانم سالخورده‌ای با چهره‌ای مهربان و لبخندی شیرین بر لب، آرام زمزمه می‌کرد. جلوتر رفتم. انگار حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. همین که کنارش رسیدم گفت: «خدا این خانم دکتر رو برامون حفظ کنه» آنقدر شیرین و دلنشین این جمله را بر زبان آورد که مشخص بود از عمق وجودش برخاسته است. ادامه داد: «من دیروز حالم خیلی بد بود که به بیمارستان آمدم. این خانم من رو نجات داد.»
با انگشتش به دکتر خلیلی اشاره ‌می‌کرد. خانم دکتر که این جمله را شنید جلوتر آمد و دستان آن خانم را گرفت و نگاهی که رضایت درونی‌اش را لو می‌داد به مادر سالخورده‌ی 82 ساله انداخت و گفت: «من کاری نکردم، خدا کمک کرد و من هم خیلی خوشحالم که توانستم در راه نجات جان شما اثرگذار باشم» اشک در چشمان خانم 82 ساله جمع شده بود. انگار که تازه حرف‌هایش شروع شده است. ادامه داد: «من حال مساعدی نداشتم. درد شدیدی احساس کردم. تا به خودم آمدم روی زمین افتاده بودم. عروس و نوه‌ام کنارم بودند. من را به سختی از روی زمین بلند کردند. با علایمی که داشتم نگران بودم که ممکن است سکته کرده باشم. چند دقیقه‌ای گذشت تا به بیمارستان رسیدیم. اینجا انگار فرشته‌های نجات من همه به صف بودند. وارد اورژانس که شدم همه برای رهایی من از این درد و مشکلات دست به کار شدند. من نمی‌دانم چه کارهایی برای من انجام شد اما همین را می‌دانم که بعد از چند دقیقه حال من بسیار فرق کرد و سپس به CCU منتقل شدم. اینجا که آمدم همه مراقب من بودند. از سرپرستارهای نازنینی که در بخش‌ CCU فعالیت دارند تا خود پزشک. 
من در این بخش واقعا احساس آرامش و راحتی دارم. همه کارشان را به خوبی انجام می‌دادند. سرپرستاران در کنار اینکه همه‌ی وظایف خودشان را انجام می‌دهند رفتار بسیار خوبی دارند. من هم آنها را به چشم دختران خودم نگاه می‌کنم و وقتی صدایشان می‌کنم، با لفظ دخترم خطاب می‌کنم. خانم دکتر هم که واقعا فرشته‌ی نجات من بود. نمی‌دانم اگر ایشان نبودند اکنون حال من چگونه بود. فقط می‌توانم بگویم که آنقدر اینجا به من رسيدگي كرده اند که کاملا آرام شده‌ام. همیشه برایشان دعا می‌کنم چون اینها کسانی هستند که جامعه به آنها نیاز دارد. اگر امثال این خانم‌ها نبودند کسانی مثل من چطور می‌توانستند از مرگ رهایی یابند؟ من نمی‌دانم چگونه از زحمات این عزیزان تشکر کنم. اما جملاتی که گفتم برخاسته از ته دلم است. من واقعا از اینجا راضی‌ام و خدا را شکر می‌کنم که در این لحظات حساس، صارم را سر راه من قرار داد. از خدا می‌خواهم همیشه حافظتان باشد.»
اینها را آنقدر صمیمی و گرم بر زبان می‌آورد که اگر مزاحم بخش CCU و شرایط بیماران آن نمی‌شدم حاضر بودم چند ساعت به صحبت‌هایش گوش کنم. بعد از صحبت‌های این مادر 82 ساله به خانم دکتر خلیلی که نگاه کردم، لبخندی که بیانگر اوج خرسندی و رضایت بود را بر لبانش دیدم و از ایشان بابت خلق این لحظات زیبا تشکر کردم. به راستی که چه‌قدر جذاب و دلچسب است شنیدن اين حرف ها از زبان افرادی که از مرگ نجات یافته‌اند. این حس را با کدام پاداش می‌توان برابر دانست؟ با کدام مبلغ می‌توان برایش پاسخی درخور یافت؟ نه، هرگز نمی‌توان این احساس را قیمت‌گذاری کرد. فقط ساده و صمیمی می‌گویم دست مریزاد، خدا قوت.